- ۱ نظر
- ۱۵ آبان ۹۳ ، ۱۹:۳۳
خنده ام میگیرد
وقتی پس از مدتها بی خبری
بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری
میگویی:دلم برایت تنگ است.
یا مرا به بازی گرفته ای
یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی.
دلتنگی ارزانی خودت.....
شده بعضی وقتا یهو بهم بریزی؟
شده بعضی وقتها یهو دیگه دوستش نداشته باشی؟
به خودت میگی اصلاواسه چی دوسش دارم؟مگه کیه؟
مگه واسم چیکارکرده؟مگه چی داره که ازهمه بهترباشه...؟
بعد بخودت میخندی ولعنت میفرستی که اصلا واسه چی اینقد خودتو اذیت کردی؟
یهو یه چیزی یادت میاد...
یه چیز خیلی کوچیک...
یه خاطره...یه حرف...یه لبخند...یه نگاه...وبعدهمین...
همین کافیه تا به خودت بیای
ومطمئن بشی که نمیتونی فراموشش کنی...حتی اگه بخاطرش بدترین بلاها سرت بیاد...
درد من حصار برکه نیست
درد من زیستن با ماهیانی است که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است
فکر کردی من عشقی دارم ...
نه من عشقی ندارم چه برسه به اینکه عکسم داشته باشم ...
فقط حسودی نکن ... همین
بــــاید بــِ بعضـــیا گفـــت:
نمیــگــَـم نَـــباشی میمـــیرَم....
نمیگــَـم بی تـُــو هیچــَم....
بـ ـودی، بـ ـودی...
نـــَــباشی، هســــتن کســایی کــه باشـَـن...
در جلسه امتحانِ عشق